دکتر زندگی دکتر زندگی خانواده، عشق، تحول، موفقیت صابر خطيری صابر خطيری
صفحه اصلی / بایگانی برچسب: چشم

بایگانی برچسب: چشم

با کودتای آغوشت

با کودتای آغوشت - دکتر زندگی

از اینجا تا بوسه هایت چند خیابان فاصله است چند کوچه تا حریر گیسوانت چند پله تا پیراهن تنت از اینجا تا تو را دیدن تا پهنای خمار چشمانت یک دل تنها یک دل راه مانده من می آیم ته همان کوچه بن بست با کودتای آغوشت تو را پنهان …

بیشتر بخوانید...

بعدِ تو باد است حرفِ عالم و آدم به گوشم

بعدِ تو باد است حرفِ عالم و آدم به گوشم - دکتر زندگی

رفته ای چندی ست تا خالی شوی از ما و من ها خوش ندارم ناخوش احوالت کنم با این سخن ها گریه کردم بی تو روی شانه های جالباسی عطر تلخت مانده روی تک تک این پیرهن ها بعد تو باد است حرف عالم و آدم به گوشم: پندهای پیرمردان… …

بیشتر بخوانید...

دل فرش قرمزی ست به راهت که عاقبت…

آهوی من! دوباره به چنگ من آمدی با پای خود به سوی پلنگ من آمدی مشتی به یاوه چشم به راه تو اند و تو، از آن میانه گوش به زنگ من آمدی از چشم هات چاره ندارم که این زمان با سرمه دان خویش به جنگ من آمدی تا …

بیشتر بخوانید...

کافی ست به چشمانم زل بزنی

کافی ست به چشمانم زل بزنی - دکتر زندگی

دست از تعبیرِ سیاهی موهایم بکش ، از کبودی واژه هایم ، قافیه نساز ، زهرِ بوسه هایم را سر نکش ، سالخوردگیِ روحم را نوازش نده ، کافی ست به چشمانم زل بزنی تا بدانی من هر روز در جهنمِ دنیای خود ، برای آمدنش ، انتظار می بافم …

بیشتر بخوانید...

زنی که وصفش در این غزل نمی گنجد

زنی که وصفش در این غزل نمی گنجد - دکتر زندگی

دلم شکست… کجایی که نوشخند زنی؟ به یک اشاره دلم را دوباره بند زنی؟ دوباره وصله ای از بوسه های دلچسب ات برین سفال ترک خورده ام به چند زنی؟ اگر به دست تو باشد چه فرق این یا آن؟ دمی ضماد گذاری… دمی گزند زنی مباد دودِ دل من …

بیشتر بخوانید...

بر مدار ترجیح بندِ بی نتیجه ی موهایت

بر مدار ترجيح بندِ بي نتيجه ي موهايت - دکتر زندگی

دستانت را دستانت را آه دستانت را پیاده روها موزایک های لق زده دستانت را من به حسرت / نفس می دهم تهرانِ پاشیده تهرانِ پا شده به لقمه های تند جا مانده به دوستت دارم های پیاده راه افتاده و سپه سالار باغ لق زده در کوتاهی پاشنه هایت …

بیشتر بخوانید...

مرا چشمان دل سنگی به خاک تیره بنشانید

مرا چشمان دل سنگی به خاک تیره بنشانید - دکتر زندگی

شبی با بید می رقصم، شبی با باد می جنگم که چون شب‌بو به وقتِ صبح، من بسیار دلتنگم مرا چون آینه هر کس به کیش خود پندارد و الّا من چو مِی با مست و هشیار یکرنگم شبی در گوشه ی محراب قدری ربّنا خواندم همان یک بار تار …

بیشتر بخوانید...